Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →

کمک به خود · کار با افکار

به چالش کشیدنِ افکارِ مضطرب: چطور به نگرانی‌تان پاسخ بدهید

یک فکرِ مضطرب با اطمینانِ یک واقعیت سر می‌رسد. معمولاً واقعیت نیست. این هم راهی آرام و کاربردی برای گرفتنِ آن فکر، صادقانه نگاه کردن به آن، و پاسخ دادنش با چیزی راست‌تر.

شخصی که دستش را رو به خورشید بالا گرفته است

عکس از Worshae در Unsplash

نکته‌های سریع

  • فکرِ نگران‌کننده را کلمه‌به‌کلمه بنویسید.
  • مدرکِ له و علیهش را سبک‌وسنگین کنید.
  • همان‌طور پاسخش دهید که به یک دوست پاسخ می‌دادید.

ساعت ۲ بامداد است و مغزتان تصمیم گرفته همین حالا بهترین وقت است تا ایمیلی را که ساعت ۴ بعدازظهر فرستادید دوباره پخش کند. «فکر کردند گستاخانه بود. قرار است بیاورندش وسط. قرار است یک ماجرای تمام‌عیار شود.» تا کارتان تمام شود، در ذهنتان نصفِ نامهٔ استعفایتان را نوشته‌اید. هیچ‌کدامش رخ نداده. همه‌اش واقعی حس می‌شود.

همین فاصله، تمامِ موضوعِ این نوشته است. افکارِ مضطرب با برچسبِ «حدس» یا «بدترین سناریو» ظاهر نمی‌شوند. جوری ظاهر می‌شوند که انگار خبرِ قطعی‌اند. و چون قطعی به نظر می‌رسند، ما معمولاً چنان به آن‌ها واکنش نشان می‌دهیم که گویی همین حالا هم درست‌اند، و همین نگرانی را روشن نگه می‌دارد و به مغز می‌آموزد که فردا دوباره همین کار را بکند.

مهارتی هست برای پا گذاشتن به درونِ این چرخه. درمانگران به آن بازسازیِ شناختی می‌گویند، یا گاهی فقط بازقاب‌دهیِ فکر. نسخهٔ ساده‌اش: یاد می‌گیرید یک فکرِ مضطرب را بگیرید، جلوِ نور بگیریدش و با چیزی صادقانه‌تر پاسخش دهید. خودتان را وادار نمی‌کنید که شاد فکر کنید. دارید دقیق می‌شوید. و در یک مرورِ فراتحلیلی از جلسه‌های درمان، پژوهشگران دریافتند هرچه مراجعان بیشتر واقعاً این نوع کار را در اتاق انجام می‌دادند، معمولاً نتیجهٔ بهتری می‌گرفتند، با اثری که در دامنهٔ متوسط‌تا‌بزرگ می‌نشست. بی‌دلیل نیست که یکی از پرمطالعه‌ترین ابزارها در درمانِ شناختی‌رفتاری است.

بیایید کاربردی‌اش کنیم.

یک فکر چیزی است که ذهنتان می‌گوید، نه یک حکم

از همین‌جا شروع کنید، چون باقیِ همه‌چیز بر آن تکیه دارد. ذهنِ شما پیوسته فکر تولید می‌کند، همان‌طور که قلبتان ضربان تولید می‌کند. بیشترشان را هرگز وارسی نمی‌کنید. فقط از جلوی چشم می‌گذرند. وقتی مضطربید، ذهنتان شروع می‌کند به تولیدِ نوعِ خاصی از فکر، تند، فوری و متمایل به خطر، و همان‌ها هستند که می‌قاپیم و باور می‌کنیم.

کار این نیست که با هر فکری کلنجار بروید. این است که یادتان باشد اجازه دارید پیش از امضا کردنِ پایِ یک فکر، وارسی‌اش کنید. یک فکر می‌تواند بلند باشد و باز هم نادرست. می‌تواند صد در صد درست حس شود و در واقع حدسی باشد که لباسِ مبدل پوشیده.

همین که این را دریافتید، نگرانی بخشی از چنگش را از دست می‌دهد، حتی پیش از آنکه کارِ زیرکانه‌ای با آن بکنید.

شکل‌هایی که افکارِ مضطرب معمولاً به خود می‌گیرند

اضطراب چندان خلاق نیست. همان چند الگوی همیشگی را از نو به کار می‌گیرد، و همین که بتوانید نامشان را ببرید، می‌توانید یکی را وسطِ فکر شناسایی کنید. متخصصان به این‌ها دام‌های فکری یا تحریف‌های شناختی می‌گویند. چند نمونهٔ رایج:

  • فاجعه‌سازی. پریدنِ یک‌راست به بدترین نتیجه و ماندگار شدن در آن. یک دردِ ناآشنا می‌شود یک تشخیصِ بیماری. یک جلسهٔ خاموش می‌شود اخراج.
  • تفکرِ همه‌یا‌هیچ. بدونِ میانه. یا بی‌نقص از پسش برآمدید یا یک شکست‌خورده‌اید، روز یا بی‌عیب بود یا خراب شد.
  • ذهن‌خوانی. اینکه تصمیم بگیرید می‌دانید دیگری چه فکری می‌کند، و فرض کنید بد است. «جوابِ پیامم را نداد، پس از دستم دلخور است.»
  • پیش‌گوییِ آینده. رفتار کردن با یک پیش‌بینی مثلِ کاری تمام‌شده. «سرِ مصاحبه خشکم می‌زند.»
  • صافیِ ذهنی. ده چیز خوب پیش می‌رود، یکی کج می‌شود، و مغزتان نورافکن را روی همان یکی می‌اندازد.

هاروارد هلث این‌ها را صافی‌هایی درونی توصیف می‌کند که بی‌سروصدا به اضطراب سوخت می‌رسانند و کاری می‌کنند حالمان بدتر از آن باشد که واقعیت‌ها ایجاب می‌کنند. بخشِ سودمند، از بر کردنِ فهرست نیست. این است که دفعهٔ بعد که فکری در شما تیر می‌کشد، می‌توانید بپرسید کدام لباسِ مبدل را پوشیده. «آهان. این فاجعه‌سازی است.» نام گذاشتن بر آن، رشته‌ای باریک از فاصله میانِ شما و فکر می‌گذارد، و همان فاصله جایی است که دوباره جای پایتان را پیدا می‌کنید.

بگیریدش، وارسی‌اش کنید، تغییرش دهید

سرویسِ ملیِ سلامتِ بریتانیا (NHS) نسخه‌ای از این را در سه گامِ ساده آموزش می‌دهد، و نقطهٔ تمیزی برای شروع است. فکر را بگیرید، وارسی‌اش کنید، بعد تغییرش دهید. این هم اینکه هر کدام واقعاً چطور پیش می‌رود.

۱. بگیریدش

نمی‌توانید با فکری کار کنید که متوجهش نمی‌شوید. نشانه معمولاً بدنِ شماست، نه ذهنتان. فرو ریختنی در دلتان، تنگیِ سینه، میلی ناگهانی به سر زدن به گوشی یا ترکِ اتاق. وقتی آن جابه‌جایی را حس کردید، مکث کنید و بپرسید: همین حالا چه چیزی از سرم گذشت؟

اگر می‌توانید بنویسیدش، حتی فقط در اپلیکیشنِ یادداشتتان. افکارِ مضطرب لغزنده‌اند، و وارسیِ آن‌ها روی کاغذ بسیار آسان‌تر از چرخ خوردنشان در تاریکی است. عبارتِ دقیقش را ثبت کنید. «همه در مهمانی فکر می‌کنند من کسل‌کننده‌ام» چیزی است که می‌توانید زیرِ سؤال ببریدش. «حسِ عجیبی نسبت به این مهمانی دارم» هنوز نیست.

۲. وارسی‌اش کنید

این قلبِ ماجراست. قرار است با فکر مثلِ ادعایی رفتار کنید که باید مدرکش را نشان بدهد، به‌نرمی، نه مثلِ یک دادگاه. چند پرسش که بیشترِ کار را انجام می‌دهند:

  1. مدرکِ واقعی برای این چیست؟ و مدرکِ خلافش چیست؟
  2. آیا دارم یک احساس را با یک واقعیت اشتباه می‌گیرم؟ اینکه حسِ شکست‌خوردگی کنید دلیلِ شکست‌خورده بودن نیست.
  3. به دوستِ خوبی که همین فکرِ دقیق را برایم می‌گفت چه می‌گفتم؟ ما تقریباً همیشه به‌جای دیگری مهربان‌تر و معقول‌تریم.
  4. واقع‌بینانه، محتمل‌ترین چیزی که رخ می‌دهد چیست، نه بدترین، بلکه محتمل‌ترین؟
  5. اگر آن چیزِ بد واقعاً رخ می‌داد، می‌توانستم از پسش برآیم؟ معمولاً پاسخِ صادقانه نوعی «بله» است: سخت می‌بود و از پسش برمی‌آمدم.

لازم نیست هر پنج تا را اجرا کنید. اغلب یک پرسشِ خوب به‌قدرِ کافی بادِ فکر را خالی می‌کند.

۳. تغییرش دهید

حالا فکر را با فکری راست‌تر عوض کنید، که معمولاً یعنی متعادل‌تر، نه آفتابی‌تر. هدف این نیست که «همه عاشقم می‌شوند». این فقط خیالی تازه است که رو به سوی دیگر دارد، و بخشی از شما زیرِ بارش نمی‌رود.

به سراغِ چیزی بروید که واقعاً بتوانید باورش کنید. «پیش‌تر کلی کارِ سخت را به سرانجام رسانده‌ام، پس بعید است همه خطم بزنند.» «او ساکت بوده، و ده‌ها دلیل برای این هست که هیچ ربطی به من ندارد.» «شاید سرِ مصاحبه دلشوره داشته باشم، و می‌توانم دلشوره داشته باشم و باز هم به پرسش‌ها پاسخ بدهم.»

یک بازقاب‌دهی که کمی کسل‌کننده و بسیار درست است، بر یک بازقاب‌دهیِ شادمانه که نمی‌توانید حسش کنید می‌چربد.

با یک فکرِ واقعی چه شکلی می‌شود

گام‌ها می‌توانند انتزاعی به نظر برسند تا وقتی که یکی را در عمل ببینید. پس این هم یک نمونهٔ معمولی.

فرض کنید پیامی طولانی‌تر از معمول به مدیرتان فرستادید و پاسخی یک‌کلمه‌ای گرفتید: «یادداشت شد.» دلتان فرو می‌ریزد. فکر می‌نشیند: «از دستم کلافه است. از حدم گذشتم. این قرار است دامنم را بگیرد.»

بگیریدش. آن فرو ریختن را حس می‌کنید، مکث می‌کنید، فکرِ دقیق را می‌نویسید. همین حالا سخت‌ترین بخش را انجام داده‌اید، یک هراسِ مبهم را به جمله‌ای بدل کرده‌اید که می‌توانید نگاهش کنید.

وارسی‌اش کنید. مدرکِ کلافه بودنش چیست؟ صادقانه، یک پاسخِ کوتاه. مدرکِ خلافش چیست؟ او تقریباً به همه کوتاه پاسخ می‌دهد، تمامِ روز در جلسه بوده، «یادداشت شد» همان چیزی است که آدم‌های پرمشغله به‌جای «متوجه شدم» می‌گویند. آیا دارم یک احساس را واقعیت می‌پندارم؟ بله، احساسِ از حد گذشتن، بی‌هیچ نشانهٔ واقعی از آن. به دوستی که این را نشانم می‌داد چه می‌گفتم؟ احتمالاً، «یک پاسخِ یک‌کلمه‌ای یعنی سرش شلوغ است، نه اینکه نقشه می‌کشد.» محتمل‌ترین چیز چیست؟ خواندش، موافقت کرد، رفت پیِ کارش. و اگر کمی هم دلخور بود، می‌توانستم از پسِ یک گفتگوی کوتاه دربارهٔ آن برآیم؟ بله. کمی معذب‌کننده می‌بود و کاملاً تاب‌آوردنی.

تغییرش دهید. بازقاب‌دهی این نیست که «او عاشقم است و همه‌چیز عالی است.» این است که «یک پاسخِ کوتاه تقریباً به‌یقین یعنی سرش شلوغ است، و اگر مشکلی واقعی در کار باشد، وقتی واقعاً جلوی رویم قرار گرفت با آن کنار می‌آیم.» ببینید همین که نگرانی دقیق شد چقدر کوچک‌تر می‌شود. به خودتان دروغ نگفته‌اید. فقط دیگر نگذاشته‌اید یک واژه یک داستانِ تمام بنویسد.

تمامِ کار همین است، و بیشترِ افکارِ مضطرب به همین شکل کوچک می‌شوند، همین که آن‌قدر کندشان کنید که بشود زیرِ سؤالشان برد.

دامی که ارزشِ پرهیز دارد

یک میان‌بُرِ وسوسه‌انگیز هست که نتیجهٔ معکوس می‌دهد، پس ارزشِ نام بردن دارد. وقتی فکری مضطرب سر می‌رسد، اغلب میل این است که همین حالا از سرِ خود بازش کنید، با فرو دادنش، با گفتنِ «دیگر بهش فکر نکن» به خودتان، یا با جستنِ اطمینان‌خاطر بارها و بارها تا وقتی ناخوشی کمی فروکش کند.

مشکل این است که جنگیدن با یک فکر معمولاً به آن سوخت می‌رساند. به خودتان بگویید به چیزی فکر نکنید، بیشتر به آن فکر می‌کنید. و اطمینان‌خاطر یک مُسکنِ سریع است که زود اثرش می‌پرد، و برای همین است که یک وارسیِ دیگرِ آن نشانه، یک «مطمئنی از دستم عصبانی نیستی؟»ِ دیگر، به‌ندرت چیزی را برای مدتی طولانی آرام می‌کند. آسودگی واقعی و کوتاه است، و نگرانی گرسنه‌تر بازمی‌گردد.

به چالش کشیدنِ یک فکر با سرکوب کردنش فرق دارد. در را به رویش نمی‌کوبید. راهش می‌دهید تو، صاف نگاهش می‌کنید و پاسخش می‌دهید. هدف این است که فکر را کمی شل‌تر نگه دارید، نه اینکه در جنگی بر آن پیروز شوید. مقداری نااطمینانی باقی می‌ماند، و آموختنِ اینکه می‌توانید کمی نااطمینانی را بی‌آنکه حلش کنید تاب بیاورید، بی‌سروصدا، بیشترِ درمان است.

وقتی نمی‌توانید در همان لحظه بگیریدش

گاهی فکر زیادی تند حرکت می‌کند، یا آن‌قدر سرریز شده‌اید که نمی‌توانید درست فکر کنید. این طبیعی است، و به معنای شکستِ آن مهارت نیست.

دو چیز کمک می‌کند. نخست، می‌توانید کلِ فرایند را بعداً انجام دهید، در آرامشِ پس از آن، درست همان‌طور که یک گفتگوی پرتنش را وقتی ضربانِ قلبتان پایین آمد مرور می‌کنید. تکرارها همچنان به حساب می‌آیند. دوم، وقتی بیش از آن برانگیخته‌اید که بتوانید فکر کنید، پیش از آنکه بکوشید با ذهنتان استدلال کنید، بدنتان را آرام کنید. یک بازدمِ بلند و آرام، پاهایتان روی زمین، شانه‌هایتان که پایین می‌آیند. نمی‌توانید وقتی آژیر به صدا درآمده با آن مجادله کنید. اول کمی خاموشش کنید، بعد فکر را وارسی کنید.

و به آن بازقاب‌دهیِ کوچکی توجه کنید که NHS خوب بیانش می‌کند: این کار مشکل‌هایتان را ناپدید نمی‌کند. یک نگرانیِ واقعی می‌تواند پس از وارسی هم واقعی بماند. آنچه تغییر می‌کند این است که دیگر چندبرابرش نمی‌کنید. از «این یک فاجعه است و من درمانده‌ام» به «این یک چیزِ سخت است و این هم گامِ معقولِ بعدی» می‌روید. همین جابه‌جایی، تکرارشده، همان چیزی است که در طولِ هفته‌ها و ماه‌ها چنگِ اضطراب را شل می‌کند.

آن را به عادتی آرام بدل کنید

این کار بیش از همه به‌عنوان تمرین جواب می‌دهد، نه نجاتِ اضطراری. چند راه برای جا انداختنش، بی‌آنکه به کاری اجباریِ دیگر بدل شود:

  • یک هفته یک دفترچهٔ سرانگشتیِ افکار نگه دارید. موقعیت، فکر، اینکه چقدر محکم باورش داشتید، بعد وارسی و بازقاب‌دهی‌تان. الگوها زود بیرون می‌زنند، و بیشترِ مردم می‌بینند همان دو سه فکر هفته‌شان را می‌گردانند.
  • یک نگرانیِ تکرارشونده را برگزینید و در پاسخ دادن به همان یکی ماهر شوید. لازم نیست همهٔ تفکرتان را درست کنید. یک بازقاب‌دهیِ جاافتاده که به آن اعتماد دارید، از بیست تا که یک‌بار امتحانشان کردید باارزش‌تر است.
  • انتظار داشته باشید که فکرِ قدیمی باز هم سر برساند. بازقاب‌دهی، پاک کردن نیست. داشتنِ پاسخی استوارتر است، آماده برای وقتی که نگرانی در می‌زند، تا هر بار با نیرویِ کمتری بزند.

دارید یک عادتِ ذهنی را تمرین می‌دهید، و مثلِ هر عادتی هرچه بیشتر انجامش دهید آسان‌تر و خودکارتر می‌شود.

کِی سراغِ کمکِ بیشتر بروید

این یک ابزار است، و ابزارها حد و مرز دارند. اگر افکارِ مضطرب بیشترِ روزتان را می‌گردانند، شب‌ها بیدار نگهتان می‌دارند، شما را از کار یا از کسانی که دوستشان دارید دور می‌کنند، یا اگر نگرانی همراه با وحشت‌زدگی، سنگینیِ کرخت یا حسِ اینکه از پسِ اوضاع برنمی‌آیید سر می‌رسد، لطفاً با یک پزشک یا یک درمانگر حرف بزنید. یک متخصصِ خوب می‌تواند این کار را جوری با شما پیش ببرد که هیچ مقاله‌ای نمی‌تواند، و برای خیلی‌ها چند ماه کمکِ ساختارمند چیزهایی را تغییر می‌دهد که همیشگی به نظر می‌رسیدند.

سراغِ آن رفتن نشانهٔ این نیست که خودتان به‌قدرِ کافی تلاش نکرده‌اید. بعضی فکرها سنگین‌تر از آنند که تنها بلندشان کنید، و هرگز هم قرار نبوده تنها این کار را بکنید. اگر در هر نقطه‌ای فکرها به سمتِ نخواستنِ بودن در این دنیا چرخیدند، آن را دلیلی بدانید برای اینکه همین امروز با کسی حرف بزنید، نه در آینده. شما شایستهٔ همراهی در بخش‌های سخت هستید، و کسانی هستند که تمامِ کارشان این است که در آن بخش‌ها کنارتان بنشینند.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.