نکتههای سریع
- بدترین حالت را بنویس، بعد محتملترین را.
- بلند بگو: دارم فاجعهسازی میکنم.
- یک گامی را نام ببر که اگر رخ میداد برمیداشتی.
رئیستان پاسخی دوکلمهای میفرستد: «بیا حرف بزنیم.» تا آن را دو بار بخوانید، پیشاپیش آن جلسه را در ذهن مجسم کردهاید که در آن کارتان را از دست میدهید، آن ماههای بیدرآمد، آن گفتگو که در آن به کسانی که به شما وابستهاند خبر میدهید. هیچکدام رخ نداده. بیشترش هرگز رخ نخواهد داد. اما دلتان همین حالا مثلِ سیر و پیچ شده، انگار که رخ داده باشد.
این همان فاجعهسازی است. ذهنتان موقعیتی واقعی اما نامطمئن را برمیدارد و آن را تندتند تا بدترین پایانِ ممکن جلو میبرد، بعد با آن پایان چنان رفتار میکند که انگار محتمل است. انجمن روانشناسی آمریکا خودِ اضطراب را حالتِ چشمبهراه بودنِ «خطر، فاجعه یا بدبختیِ قریبالوقوع» توصیف میکند، و فاجعهسازی همان چشمبهراهی است که با تمامِ توان کار میکند.
تقریباً همه گاهی این کار را میکنند. معمولاً وقتی خستهاید، زیرِ فشارید، یا با چیزی روبهرویید که مهارش از دستتان خارج است، شعله میکشد. هدف اینجا این نیست که آدمی شوید که هرگز فکرِ مضطربی به سرش نمیزند. این است که نگذارید یک داستانِ بدترینحالت تنهایی همهکارهٔ صحنه شود.
واقعاً چه دارد رخ میدهد
دانستنِ اینکه مغزتان خراب کار نمیکند کمک میکند. دارد کارِ کهنهای را انجام میدهد که با زندگیِ امروزی بدجور ناجور است.
کلینیک کلیولند فاجعهسازی را سازوکاری برای بقا مینامد. برای نیاکانِ ما، تصورِ بدترین حالت (خشخشِ میانِ علفها یک شکارچی است، نه باد) بیمهای ارزان بود. بهای واکنشِ بیش از حد، یک دوِ بیحاصل بود. بهای واکنشِ کمتر از حد، خورده شدن بود. پس مغزهایی که به تفکرِ بدترینحالت گرایش داشتند، بیشتر زنده میماندند و این عادت را به بعد منتقل میکردند. مشکل این است که پیامکِ «بیا حرف بزنیم» یک شکارچی نیست، و دستگاهِ عصبیِ شما همیشه نمیتواند فرق را تشخیص دهد.
پژوهشگرانی که فاجعهسازی را مطالعه میکنند معمولاً آن را به سه بخشِ متحرک تجزیه میکنند، و شاید هر سه را در خودتان بازبشناسید:
- بزرگنمایی: باد کردنِ اینکه تهدید چقدر بد است. یک اشتباه میشود یک فاجعه.
- نشخوارِ فکری: چرخیدن به دورِ همان فکرِ تیره، ناتوان از زمین گذاشتنش.
- درماندگی: آن حسِ فروریختن که اگر بدترین حالت رخ میداد، هیچ کاری از دستتان برای کنار آمدن برنمیآمد.
آن آخری بیش از آنکه مردم گمان کنند اهمیت دارد. فاجعهسازی فقط دربارهٔ بیش از اندازه برآورد کردنِ بدیِ اوضاع نیست. دربارهٔ کمتر از اندازه برآورد کردنِ خودتان هم هست. آن داستان تقریباً همیشه آن نسخه از شما را جا میاندازد که از پسش برمیآید، کمک میخواهد، خودش را وفق میدهد، و از آن میگذرد. و شما پیشتر هم از چیزهای سخت گذشتهاید، حتی وقتی آن زمان نمیتوانستید تصور کنید چطور.
هیچکدامِ اینها همهمهٔ بیآزارِ پسزمینه نیست. مروری گسترده بر پژوهشهای فاجعهسازی نشان داد که این پدیده پابهپای اضطراب و افسردگی پیش میرود و در کسانی که با دردِ مزمن زندگی میکنند، پیامدهای بدتری را پیشبینی میکند. که همین هم بخشِ دلگرمکننده است: الگویی است که با دقت مطالعه شده، چون میشود تغییرش داد.
راهی برای گرفتنش در همان لحظه
وقتی داستانِ بدترینحالت شما را در چنگ میگیرد، لازم نیست با مثبتاندیشی سرِ آن بحث کنید و پایینش بیاورید. خوشبینیِ تحمیلی بهندرت ماندگار میشود، چون بخشی از شما میداند که پیامدِ بد از نظرِ فنی ممکن است. حرکتِ استوارتر این است که تصویر را آنقدر گشاد کنید تا فاجعه فقط یکی از چند گزینه باشد، نه تنها گزینهٔ حاضر در اتاق.
این هم توالیای که میتوانید در کمتر از یک دقیقه انجامش دهید.
- نامش را بگو. ساده بگو: «همین حالا دارم فاجعهسازی میکنم.» گذاشتنِ یک برچسب روی فکر، فضایی کوچک میانِ شما و آن میسازد. شما آن کسی هستید که فکر را متوجه میشود، نه خودِ فکر.
- بدترین حالت را بنویس. نسخهٔ ترسناک را از سرت بیرون بکش و روی کاغذ یا یادداشتِ گوشی بیاور، در یک جمله. روی کاغذ معمولاً کمتر از آنچه در تاریکی بود متقاعدکننده است.
- حالا بهترین حالت را بنویس. نه به این خاطر که این یکی هم محتمل است، بلکه برای کِش دادنِ دامنه. اگر بدترین حالت یک سرِ زمین است، این سرِ دیگرش را نشان میکند.
- بعد محتملترین حالت را بنویس. آسودگیِ واقعی همینجاست. راستش را بخواهی، در موقعیتهایی مثلِ این معمولاً چه رخ میدهد؟ «بیا حرف بزنیم» بسیار بیشتر دربارهٔ یک برنامه، یک پرسش یا یک پروژه است تا دربارهٔ شغلت.
- پرسشِ درماندگی را بپرس. «اگر آن چیزِ بد واقعاً رخ میداد، بعدش راستش چه میکردم؟» لازم نیست همهاش را حل کنی. نام بردنِ حتی یک گامِ نخست (زنگ زدن به یک دوست، بهروز کردنِ رزومه، پرسیدنِ یک سؤال) به تو یادآوری میکند که درونِ بدترین حالت هم بیقدرت نیستی.
این نسخهای اندکی دستکاریشده از یک مهارتِ بنیادینِ درمانِ شناختیرفتاری است که درمانگران گاهی آن را فاجعهزدایی مینامند. دارید به خودتان دروغ نمیگویید. دارید پیشبینیِ بدترینحالت را در برابرِ شواهد و در برابرِ کارنامهٔ خودتان میسنجید، همانطور که هر ادعایی را پیش از شرط بستن روی آن وارسی میکنید.
وقتی این چرخه نمیایستد
شگردِ بالا برای نگرانیِ مشخصی که بتوانید سنجاقش کنید بهتر کار میکند. گاهی فاجعهسازی بهجایش همچون مِه پیدا میشود، هراسی کلی بیهیچ موضوعِ روشن، و آن تمرینِ نوشتن مثلِ تلاش برای چنگ زدن به دود به نظر میرسد. وقتی چنین میشود، بدنتان اغلب پیش از آنکه افکارتان همکاری کنند به توجه نیاز دارد.
چند چیز که کمک میکند این چرخش قطع شود:
- نفست را آرام کن. یک بازدمِ بلند و آرام به دستگاهِ عصبیات میگوید که وضعیتِ اضطراری تمام شده، و بدنِ آرامتر فکرِ روشنتری میسازد. همین که آژیر فروکش کند، افکار کمتر درست به نظر میرسند.
- نگرانی را به زمانی معین بسپار. اگر همان ترس مدام سرزده تو میآید، بکوش به خودت بگویی بعداً در لحظهای مشخص دربارهاش فکر میکنی («ساعتِ ۶ عصر نگرانِ این میشوم»). مغز اغلب همین که مطمئن شود آن دغدغه نادیده گرفته نمیشود، چنگش را شل میکند.
- به حواست بازگرد. چند چیز را که همین حالا میبینی، میشنوی و لمس میکنی نام ببر. فاجعهسازی در آیندهای خیالی زندگی میکند. حواسِ تو فقط میتوانند از اکنون گزارش بدهند، جایی که آن فاجعه در حالِ رخ دادن نیست.
- کارِ کوچکِ بعدی را انجام بده. کنش دشمنِ طبیعیِ درماندگی است. لازم نیست کلِ وضعیت را درست کنی. یک ایمیل بفرست، یک سؤال بپرس، یک گام بردار، و داستانِ «کاری از دستم برنمیآید» شروع به از هم پاشیدن میکند.
NHS، در راهنمای کمک به خودش، آن مهارتِ زیربنایی را ساده قاب میگیرد: یک قدم عقب بگذارید، به شواهدِ آن فکر نگاه کنید، و راههای دیگری برای دیدنِ آن موقعیت را در نظر بگیرید. حرکت همین است، چه روی کاغذ انجامش دهید چه در ذهنتان حین یک پیادهروی.
رابطهای مهربانانهتر با بدترین حالتتان
زیرِ همهٔ این شگردها چرخشی آرامتر هست، و معمولاً همان است که در درازمدت بیش از همه اهمیت دارد. میتوانید بیاموزید که فکرِ مضطربی را نگه دارید بیآنکه به تکتکِ واژههایش باور کنید. فکری که میگوید «این یک فاجعه خواهد بود» یک فکر است، نه یک پیشبینی. میتواند بلند باشد، پرتکرار باشد، و در عینِ حال یکسره اشتباه. مجازید که متوجهش شوید، از مغزِ بیشازحد محافظتان برای تلاشش سپاسگزار باشید، و از دنبال کردنش تا لبِ پرتگاه سر باز زنید.
این با تمرین آسانتر میشود، همانطور که بیشترِ چیزها. هر بار که داستانِ بدترینحالتی را میگیرید و تصویر را گشاد میکنید، دارید به مغزتان میآموزید که آن آژیر لازم نیست همان معنایی را بدهد که پیشتر میداد.
کِی سراغِ کمکِ بیشتر بروید
فاجعهسازی رایج است، و بهخودیِخود تشخیصِ هیچ بیماریای نیست. اما اگر تفکرِ بدترینحالت پیوسته است، اگر خوابتان را میدزدد، شما را از کار یا از آدمهایی که دوستشان دارید بازمیدارد، یا با وحشتزدگی، افتِ خُلق یا دردِ مزمن گره خورده، ارزشش را دارد که با یک پزشک یا یک درمانگر دربارهاش حرف بزنید. این نشانهٔ آن نیست که در مدیریتِ ذهنِ خودتان شکست خوردهاید.
درمانِ شناختیرفتاری یکی از مطالعهشدهترین و اثربخشترین راهها برای تغییرِ دقیقاً همین الگوست، و یک درمانگرِ خوب میتواند آن را بسیار بهتر از هر مقالهای با زندگیِ شما هماهنگ کند. درخواستِ آن کمک یکی از تواناترین کارهایی است که یک آدم میتواند بکند. و اگر روزی افکار به سمتِ ناامیدی یا آسیب رساندن به خودتان چرخید، لطفاً تنها منتظر نمانید تا بگذرد. همین امروز به یک خطِ بحران یا یک متخصص دست دراز کنید. آدمهایی هستند که تمامِ کارشان کمک به شماست تا از آن بگذرید، و مجازید از آنها بهره بگیرید.
منابع
- Cleveland Clinic, Are You Catastrophizing? Here's How You Can Manage Those Thoughts
- American Psychological Association, Anxiety
- NHS, Self-help CBT techniques
- Simic, Savic & Knezevic, Pain Catastrophizing: How Far Have We Come (Neurology International)