Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →

کار و تحصیل · عملکرد

چگونه پیش از یک لحظهٔ بزرگ آرام شوید

مصاحبه، سخنرانی، اجرا، آزمون. این هم آنچه در دقیقه‌های پیش از واردشدنتان می‌گذرد، و مشتی چیز که وقتی زمان رو به پایان است واقعاً استوارتان می‌کنند.

چند بطری روی یک میز، کنارِ چند سنگ

عکس از Mockup Free در Unsplash

نکته‌های سریع

  • به خودتان بگویید «هیجان‌زده‌ام»، نه «مضطربم».
  • چهار شماره دم بگیرید، شش شماره بازدم.
  • سر بلند کنید و به فضای اتاق نگاه کنید.

نوعِ خاصی از دلهره هست که پیش از چیزی مهم سر می‌رسد. دهانتان خشک می‌شود. قلبتان تند می‌زند. یک خط از یادداشت‌هایتان را چهار بار می‌خوانید و هیچ‌کدامش نمی‌ماند. شاید در راهرویی ایستاده باشید، یا در ماشینی پارک‌شده نشسته باشید، یا منتظرِ صدا زدنِ نامتان باشید، و صدایی در سرتان سرگرمِ فهرست کردنِ هر چیزی است که می‌تواند بد پیش برود.

می‌تواند یک مصاحبه باشد. یک ارائه به آدم‌هایی که تصمیم‌گیرنده‌اند. یک قرارِ اولِ آشنایی، یک اجرا، یک امتحانِ پایانی، یک گفتگوی دشوار که به تعویق انداخته‌اید. جزئیات عوض می‌شوند. واکنشِ بدن به‌طرزِ چشمگیری یکسان است، و پرسشِ زیرِ آن هم همین‌طور: چطور از این چند دقیقهٔ بعدی بگذرم بی‌آنکه از هم بپاشم؟

نخستین چیزی که ارزشِ دانستن دارد: این نشانهٔ آن نیست که آماده نیستید، یا ضعیفید، یا در آستانهٔ شکستید. این بدنِ شماست که دقیقاً همان کاری را می‌کند که بدن‌ها هنگامِ مهم به نظر رسیدنِ چیزی می‌کنند. دردسر خودِ آن احساس نیست. دردسر آن کاری است که معمولاً می‌کوشیم دربارهٔ آن انجام دهیم.

بیشترِ ما، در آن لحظه، سراغِ همان یک دستور می‌رویم. آرام باش. و تقریباً هیچ‌وقت جواب نمی‌دهد.

چرا «فقط آرام باش» نتیجهٔ معکوس می‌دهد

وقتی اهمیتِ ماجرا بالا می‌رود، دستگاهِ عصبی‌تان به حالتِ آماده‌باشِ بالا می‌پرد. ضربانِ قلب بالا می‌رود، نفس تند می‌شود، خون به‌سوی ماهیچه‌هایتان روانه می‌شود. کلینیک کلیولند اضطرابِ عملکرد را چنین توصیف می‌کند که واکنشِ جنگ‌وگریز فرمان را به دست می‌گیرد، همان مدارِ کهنی که زمانی به نیاکانتان کمک می‌کرد از چیزی دندان‌دار بگریزند. این واکنش پرسروصداست، جسمانی است، و چون مؤدبانه از آن خواهش کرده‌اید خاموش نمی‌شود.

این همان بخشی است که همه‌چیز را دگرگون می‌کند. آن حالتِ پرشتاب، قلبِ تندزن، انرژیِ وزوزکنان، تمرکزِ تیزشده، تقریباً همانندِ چیزی است که بدنتان هنگامِ هیجان‌زدگی حس می‌کند. همان موتور. تنها تفاوتِ واقعی، داستانی است که دربارهٔ آن می‌گویید.

پژوهشگری از هاروارد به نامِ Alison Wood Brooks این را مستقیم آزمود. در یک آزمایش، به آدم‌هایی که می‌خواستند پیشِ غریبه‌ها کارائوکه بخوانند گفته شد نخست یکی از چند جمله را با صدای بلند بگویند. گروهی که گفت «هیجان‌زده‌ام» در گام، ضرب‌آهنگ و بلندیِ صدا حدودِ ۸۰ درصد امتیاز گرفت. گروهی که گفت «مضطربم» ۵۳ درصد گرفت. همان دلشوره، نتیجه‌ای بسیار متفاوت، و تنها چیزی که عوض شد سه واژه بود. او همین الگو را در آدم‌هایی که سخنرانی می‌کردند و آدم‌هایی که امتحانِ دشوارِ ریاضی می‌دادند هم یافت. آن‌هایی که پیش از سخن گفتن گفتند «هیجان‌زده‌ام»، در نظرِ تماشاگرانشان متقاعدکننده‌تر، توانمندتر و آرام‌تر جلوه کردند. آن‌هایی که پیش از امتحانِ ریاضی همان حس را از نو تعریف کردند، امتیازی بالاتر از گروهی گرفتند که به آنان گفته شده بود آرام بمانند. کوشیدن برای آنکه خودتان را به آرامش قانع کنید، از بدنتان می‌خواهد که از تمامِ سرعت یک‌باره ترمز بگیرد. از نو تعریف کردنِ همان انرژی به‌عنوانِ هیجان، فقط آن را به‌سوی جایی سودمند نشانه می‌رود.

پس هدف در آن چند دقیقهٔ آخر معمولاً این نیست که هیچ حسی نداشته باشید. این است که آن خیزش را حس کنید و بگذارید به سودتان کار کند. کمی دلشوره در واقع تیزترتان می‌کند. دستگاهتان را از تمرکز سرشار می‌کند، شما را در تصمیم‌گیریِ آنی چابک‌تر می‌سازد، کمکتان می‌کند آن‌قدر اهمیت بدهید که کار را خوب انجام دهید. اجراگران و ورزشکارانی که تحسینشان می‌کنید، پیش از رفتن روی صحنه بی‌حس نیستند؛ آن‌ها فقط یاد گرفته‌اند که آن احساس را به‌جای هشدار، به‌مثابهِ آمادگی بخوانند.

چند دقیقه پیش از آن: نخست بدن را آرام کنید

نمی‌توانید با فکر کردن از یک حالتِ جسمانی بیرون بیایید. نخست باید به بدن نشانه‌ای بدهید، و سریع‌ترین و بی‌صداترینشان نفسِ شماست.

سودمندترین حرکتِ یگانه این است که بازدمتان را بلندتر از دمتان کنید. تا شمارهٔ چهار دم بگیرید، بعد به‌آرامی تا شمارهٔ شش بازدم کنید. همان بازدمِ بلند است که به دستگاهِ عصبی‌تان می‌گوید وضعیتِ اضطراری تمام شده. این را چهار پنج بار انجام دهید. هیچ‌کس دورِ شما متوجه نمی‌شود، و همین آن را برای اتاقِ انتظار یا کنارِ صحنه بی‌نقص می‌کند.

اگر نفستان از قبل کوتاه و گیرکرده به نظر می‌رسد، پیش از آن بازدمِ بلند یک دمِ دوگانه را امتحان کنید: یک دمِ معمولی از راهِ بینی، یک جرعهٔ کوچکِ دومِ هوا روی آن، بعد یک رهاسازیِ آرام از راهِ دهان. آن جرعهٔ کوچکِ دوم ریه‌ها را دوباره باد می‌کند و معمولاً یک دستگاهِ شتابان را زودتر از یک دمِ عمیقِ تنها آرام می‌کند. چند تای پیاپی از این‌ها می‌تواند شما را از حالتِ سطحی و آشفته به چیزی برساند که بشود با آن کار کرد.

اگر کمی خلوتِ بیشتری دارید، حرکت هم کمک می‌کند. کلینیک کلیولند خاطرنشان می‌کند که تکاندنِ دست‌ها، چرخاندنِ شانه‌ها، یا حتی چند پرشِ جامپینگ‌جک می‌تواند آن بارِ عصبی و لرزان را بسوزاند و به بدنتان علامت دهد که در امانید. حیوان‌ها این کار را پس از یک ترس غریزی انجام می‌دهند. ما بیشتر فراموش می‌کنیم که اجازه‌اش را داریم.

چند چیزِ کوچکِ دیگر که در واپسین لحظه‌ها کمک می‌کنند:

  • شانه‌هایتان را رها کنید و فکتان را از هم بگشایید. ما بی‌آنکه بدانیم در هر دو تنش نگه می‌داریم، و شل کردنشان پیامی سریع به مغز بازمی‌فرستد.
  • کفِ پاهایتان را صاف روی زمین بگذارید و زمینِ زیرشان را حس کنید. این شما را از سرِ چرخانتان بیرون می‌کشد و به اتاق بازمی‌گرداند.
  • اگر می‌توانید گرم شوید. دست‌های سرد و سینهٔ منقبض به آن هشدار دامن می‌زنند. چند ثانیه زیرِ دست‌خشک‌کن یا دورِ یک فنجانِ گرم می‌تواند از تیزی بکاهد.

هیچ‌کدام از این‌ها جادو نیستند. کاری که می‌کنند این است که صدا را آن‌قدر پایین می‌آورند که ذهنِ واقعی‌تان دوباره به کار بیفتد.

بعد داستانی را که می‌گویید عوض کنید

همین که بدن یک درجه آرام‌تر شد، آن بازتعریف از پژوهشِ بروکس ارزشِ آن را دارد که عمداً انجامش دهید. با صدای بلند اگر می‌توانید، زیرِ لب اگر نمی‌توانید. «هیجان‌زده‌ام.» «این برایم مهم است، و برای همین بدنم چنین می‌کند.» چنان ساده به نظر می‌رسد که انگار نباید جواب دهد. با این‌همه جواب می‌دهد، چون به خودتان دروغ نمی‌گویید، دارید همان برانگیختگی را دقیق‌تر نام می‌نهید.

یک حرکتِ همراه هم هست که به همان اندازه کمک می‌کند: دست از کاویدنِ قضاوتِ تماشاگران بردارید.

وقتی مضطربیم، قانع می‌شویم که همه می‌توانند آن را ببینند. عرق، دست‌های لرزان، صدای شکسته، بی‌شک برای کلِ اتاق آشکار است. روان‌شناسان به این می‌گویند اثرِ نورافکن، و پژوهش‌های ده‌ها ساله نشان می‌دهند که بیشتر یک فریبِ ذهن است. ما به‌شدت دستِ‌بالا می‌گیریم که دیگران چه‌قدر متوجهِ ما می‌شوند، چون در مرکزِ تجربهٔ خودمان گیر افتاده‌ایم و آن‌ها سرگرمِ مرکزِ تجربهٔ خودشان‌اند. مصاحبه‌کننده به جلسهٔ بعدی‌اش فکر می‌کند. تماشاگران به ناهار فکر می‌کنند، یا به نگرانی‌های خودشان، یا به هیچ. اضطرابِ شما برای خودتان بلند است و برای آن‌ها تقریباً نامرئی.

همین یک واقعیت فشارِ واقعی را برمی‌دارد. اگر تقریباً هیچ‌کس نمی‌تواند دلشوره‌تان را ببیند، لازم نیست انرژی صرفِ پنهان کردنش کنید. می‌توانید بگذارید همراهتان بیایند و به‌جایش توجهتان را روی چیزی که پیشِ رویتان است بگذارید.

یک جابه‌جاییِ کوچک هست که اینجا کمک می‌کند، و به این مربوط است که چشمانتان کجا می‌روند، هم به معنای واقعی و هم ذهنی. اضطراب تمرکزتان را به درون می‌کشد، به‌سوی ضربانِ خودتان، دست‌های لرزانِ خودتان، آن کارنامهٔ در جریانِ اینکه فکر می‌کنید چطور دارید پیش می‌روید. عملکرد در جهتِ مخالف زندگی می‌کند. توجهتان را روی خودِ کار بگذارید، روی پرسشی که پرسیده می‌شود، روی همان یک نفر در ته که سر تکان می‌دهد، و دیگر به‌سادگی جای کمتری برای آن چرخه می‌ماند. نمی‌توانید هم‌زمان هم کاملاً غرقِ کاری که می‌کنید باشید و هم کاملاً غرقِ وحشت. کار کردن را برگزینید.

یک روالِ ۹۰ ثانیه‌ای که می‌توانید به آن تکیه کنید

وقتی از قبل مضطربید، بدترین زمان برای ابداعِ یک نقشه است. پس کمک می‌کند که یکی آماده داشته باشید، یک توالیِ کوتاه که هر بار اجرایش می‌کنید، تا نخستین لحظهٔ بزرگ، نخستین باری هم نباشد که هیچ‌کدام از این‌ها را امتحان کرده‌اید. این هم یک نسخه. آن‌قدر تنظیمش کنید تا از آنِ خودتان شود.

  1. پاهایتان را بیابید. بایستید یا بنشینید، هر دو پا را محکم بگذارید، کف را حس کنید. تقریباً ده ثانیه فقط متوجهِ زمین بودن.
  2. بلند و آرام نفس بکشید. چهار شماره دم، شش شماره بازدم، چهار پنج بار. بگذارید بازدم همان بلنده باشد.
  3. تنشِ آشکار را شل کنید. شانه‌ها را رها کنید، فک را از هم بگشایید، اگر جا دارید یک بار دست‌ها را بتکانید.
  4. بازتعریف را بگویید. آرام یا در ذهنتان: «هیجان‌زده‌ام. این مهم است.» آن را به‌عنوانِ یک واقعیت بگویید، نه یک آرزو.
  5. سر بلند کنید و به بیرون بنگرید. چشمانتان را از یادداشت‌ها و بدنتان بردارید، و روی اتاق یا دری بگذارید که در آستانهٔ گذر از آن هستید.

همه‌اش در حدودِ یک دقیقه و نیم جا می‌گیرد، و هیچ‌کدامش به خلوت یا وسیله نیاز ندارد. آن را در ماشین، راهرو، دستشویی، کنارِ صحنه اجرا کنید. نکته این نیست که در پایان احساسِ دگرگون‌شدن کنید. نکته این است که چند درجه استوارتر برسید، با توجهی که به‌جای درون، رو به جلو نشانه رفته.

با صبح چه کنید، نه فقط با آن لحظه

پنج دقیقهٔ آخر بهتر پیش می‌رود وقتی ساعت‌های پیش از آن کمی کارِ بی‌سروصدا انجام داده باشند.

مطالبتان را آن‌قدر خوب بدانید که لازم نباشد بی‌عیب بلد باشیدشان. هرچه درکتان از آنچه واردش می‌شوید محکم‌تر باشد، مغزتان دربارهٔ چیزهای کمتری می‌تواند وحشت کند. لازم نیست هر واژه را از بر کنید. باید ۳۰ ثانیهٔ نخستتان را بی‌کم‌وکاست بدانید، چون آغاز همان‌جایی است که دلشوره به اوج می‌رسد و یک شروعِ مطمئن برایتان وقت می‌خرد تا باقیِ کار جا بیفتد.

در سوخت‌رسانی زیاده‌روی نکنید. سیلی از قهوه روی معدهٔ خالی تقریباً عینِ اضطراب را تقلید می‌کند؛ لرزش، قلبِ تندزن، آن حسِ سیم‌کشی‌شده. اگر از قبل برانگیخته‌اید، یک فنجانِ اضافه یعنی ریختنِ بنزین رویش. چیزی بخورید. آب بنوشید.

اگر می‌توانید، زودتر در روز بدنتان را به حرکت درآورید. یک پیاده‌روی، چند طبقه پله، هر چیزی که نفستان را تندتر کند، پیش از آنکه فرصت یابد در دلهره جمع شود، بخشی از آن بارِ انباشته را می‌سوزاند. کلینیک کلیولند خاطرنشان می‌کند که ورزش موادِ شیمیایی‌ای آزاد می‌کند که به مهارِ واکنشِ استرس کمک می‌کنند، و همین بخشی از دلیلی است که چرا کسانی که صبح‌ها ورزش می‌کنند، اغلب هنگامِ واردشدن به یک بعدازظهرِ دشوار استوارتر احساس می‌کنند.

و به خودتان کمی وقتِ ذخیره بدهید. با عجله و دیر رسیدن، عرق‌کرده، سرگردان به دنبالِ اتاقِ درست، وحشت را پیش از آنکه حتی آغاز کرده باشید روی دلشوره تلنبار می‌کند. آن‌قدر زود رسیدن که بتوانید یک دقیقه بی‌حرکت بایستید و نفس بکشید، یکی از کم‌بها داده‌شده‌ترین کارهایی است که می‌توانید برای خودِ آینده‌تان بکنید که در آستانهٔ زیرِ ذره‌بین رفتن است.

یک آیینِ کوچک می‌تواند همهٔ این را لنگر بیندازد. همان سه نفس، همان عبارت، همان شیوهٔ راست کردنِ شانه‌ها، انجام‌شده پیش از هر لحظهٔ بزرگ. تکرار همان چیزی است که کاری را آشنا می‌سازد، و آشنا نقطهٔ مقابلِ ترسناک است.

اگر چند دقیقه کافی نباشد

برای بسیاری از مردم، دلشورهٔ معمولی پیش از یک لحظهٔ بزرگ به همهٔ این‌ها خوب پاسخ می‌دهد. نفس می‌کشید، از نو تعریف می‌کنید، وارد می‌شوید، و ۲۰ ثانیه بعد بیشتر از یاد برده‌اید که ترسیده بودید.

برای بعضی‌ها، از این فراتر می‌رود. اگر ترس چنان شدید است که فرصت‌ها را رد می‌کنید، کلاس‌ها را رها می‌کنید، از کارها بیرون می‌آیید، یا از هر چیزی که در آن ممکن است مردم تماشایتان کنند می‌گریزید، این ارزشِ جدی گرفتن دارد. همین در موردِ وحشتِ تمام‌عیار هم صدق می‌کند، از آن نوع که سینه‌تان می‌گیرد و به‌راستی حس می‌کنید نمی‌توانید از پسش برآیید. این یک عیبِ شخصیتی نیست و چیزی نیست که مجبور باشید تنها با چنگ‌ودندان تحملش کنید.

یک درمانگر که با اضطرابِ عملکرد یا اضطرابِ اجتماعی کار می‌کند می‌تواند کمک کند، اغلب هم به‌سرعت، با رویکردهایی که دقیقاً برای همین خوب آزموده شده‌اند. تمرینِ تدریجی در موقعیت‌های امن و کم‌خطر بخشِ بزرگی از این است که چطور آن ترس چنگش را شل می‌کند، و یک درمانگرِ خوب می‌تواند این را گام‌به‌گام با شما بسازد. یک پزشک می‌تواند هر مسئلهٔ جسمانی را رد کند و گزینه‌ها را با شما بررسی کند. دست دراز کردن برای کمک به این معنا نیست که نفس کشیدن جواب نداد یا اینکه شما خراب شده‌اید. به این معناست که ترجیح می‌دهید نگذارید ترس همچنان تصمیم بگیرد که چه کارهایی مجازید بکنید.

آن لحظهٔ بزرگ در هر صورت از راه می‌رسد. این امکان را دارید که با کمی بیشتر در کنارِ خودتان واردش شوید.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.