نکتههای سریع
- دو بار، بازدمی بلندتر از دم بکشید.
- نامِ خطا را بگویید، بعد به راهِ حل اشاره کنید.
- همین که جبرانش کردید، از بازپخشِ آن دست بکشید.
ایمیل را برای آدمِ اشتباهی فرستادید. جلوی مشتری عددِ اشتباهی را گفتید. همان چیزی را که قول داده بودید بگیرید از دست دادید، و حالا کسی به شما خیره شده، یا بدتر، هنوز چیزی نگفته است. درست همان لحظه، گرمای خاصی به درونتان سرازیر میشود. صورت داغ، افکار در چرخش، و میلی نیرومند به اینکه یا ناپدید شوید یا در سی ثانیهٔ بعد همهچیز را درست کنید.
این نوشته دربارهٔ همان لحظه است. نه اینکه چطور از اشتباهها پرهیز کنید، که نمیتوانید، بلکه اینکه چطور در دلِ همان اشتباهی که تازه مرتکب شدهاید استوار بمانید.
بیشترِ ما هرگز این را نیاموختیم. به ما آموختند که مراقب باشیم، دوباره وارسی کنیم، خرابکاری نکنیم. پس وقتی بههرحال خرابکاری میکنیم، تنها نمایشنامهای که در دست داریم وحشت و حمله به خود است. مهارتی که هیچکس به شما نمیدهد، خونسردی در آنسوی خطاست؛ توانِ حفظِ آرامش در حالی که آبرویتان، در ذهنِ خودتان، در آتش است. این مهارت آموختنی است. و بیش از خودِ اشتباه اهمیت دارد.
شصت ثانیهٔ نخست به بدنِ شما مربوط است، نه به داستانتان
وقتی میفهمید که لغزیدهاید، دستگاه عصبیتان چنان واکنش نشان میدهد که انگار در خطرید، چون از نظرِ اجتماعی بخشی از شما باور دارد که هستید. ضربانِ قلب بالا میرود. نفس سطحی میشود. آن بخشِ اندیشندهٔ مغزتان، همان بخشی که همین حالا برای یک جبرانِ خوب سخت به آن نیاز دارید، خاموشتر میشود در حالی که آژیر بلندتر میشود.
برای همین است که نخستین حرکتتان نمیتواند حرکتی زیرکانه باشد. هنوز در حالی نیستید که زیرک باشید. نخستین حرکتتان این است که بدنتان را باز پس بگیرید.
یک بازدمِ آرام، بلندتر از دم، بیش از آنکه به نظر برسد کارساز است. کفِ پاها صاف روی زمین. شانهها از کنارِ گوشها پایین. دارید همان چند ثانیهای را برای خودتان میخرید که لازم است تا قضاوتتان دوباره به کار بیفتد. تقریباً هیچچیز در یک اشتباه واقعاً به واکنشی در ده ثانیهٔ بعد نیاز ندارد، حتی وقتی هر عصبی خلافِ آن را پافشاری میکند.
در برابرِ دو غریزهٔ شتابزده مقاومت کنید. نخست، شلیکِ یک اصلاحِ فوری و آشفته: همان ایمیلِ تصحیحشده با سه علامتِ تعجب، همان عذرخواهیِ پرتوپلا که همه را ناراحتتر میکند. دوم، ناپدید شدن؛ سکوت کردن به این امید که ماجرا خودبهخود حل شود. هر دو از آژیر برمیخیزند، نه از شما.
اشتباه را از ارزشِ خودتان جدا کنید
اینجا همانجایی است که بیشترِ آدمها ساعتِ بعد، و گاهی هفتهٔ بعد را میبازند. اشتباه رخ میدهد، و در عرضِ چند ثانیه دیگر چیزی نیست که *انجام دادهاید*، بلکه چیزی میشود که *هستید*. «یک خطا کردم» بیسروصدا بدل میشود به «من بیدقتم»، «من بهقدرِ کافی برای این کار خوب نیستم»، «بالاخره میفهمند که جای من اینجا نیست». کریستین نف، پژوهشگر، این را بیشازحد یکیشدن مینامد؛ همان راهی که به یک رخدادِ گذرا اجازه میدهیم تا به حکمی همیشگی دربارهٔ خودمان سفت شود.
این جابهجایی حسِ پاسخگو بودن میدهد. اما نیست. درست برعکسش است. وقتی سرگرمِ متقلب بودن در ذهنِ خودتان هستید، دیگر توجهی برای جبرانِ واقعی برایتان نمیماند. حمله به خود شما را مسئولتر نمیکند. کمفایدهترتان میکند، چون درست همان وقتی که باید فکر کنید غرقتان میکند.
رویکردِ ملایمتری هست که بهتر جواب میدهد، و شواهد هم آن را تأیید میکنند. کسانی که با شکستهای خود با کمی مهربانی روبهرو میشوند، نه با کتکزدنِ خود، زودتر بهبود مییابند و بیشتر حاضرند اشتباهشان را بپذیرند. کریستوفر گِرمِر، روانشناسِ بالینی، در نوشتهای در *Harvard Business Review*، شفقت به خود را دارای دو بخش میداند که با هم کار میکنند: همان گرمایی که به دوستی درمانده پیشکش میکنید، و بعد تشویق به کاری واقعی. آسودگی بهعلاوهٔ پاسخگویی. نه آسودگی بهجای پاسخگویی، و بههیچوجه نه پاسخگوییای که همچون تنبیه تحویل داده شود.
محکِ سریعش همانی است که خودتان میدانید. اگر همکاری که برایش احترام قائلید دقیقاً همین اشتباه را میکرد و لرزان پیشِ شما میآمد، او را بیارزش نمیخواندید. چیزی آرامبخش میگفتید، بعد کمکش میکردید تا درستش کند. آن صدا برای شما هم در دسترس است. فقط از تمرین افتاده است.
پاکیزه بپذیریدش، بعد بس کنید
وقتی زمانِ پرداختن به اشتباه با دیگران میرسد، نیرومندترین شکلش کوتاهتر و سادهتر از آن است که اضطرابتان میخواهد.
- بیآنکه آبوتابش دهید نامش را بگویید. «اعداد را در آن گزارش اشتباه زدم. این هم نسخهٔ درست.» پذیرشِ پاکیزه به چشمِ اعتمادبهنفس میآید، نه ضعف. آن عذرخواهیِ پیچوتابخورده و پرتوضیح است که در واقع اعتماد را میفرساید، چون مردم را وامیدارد که علاوه بر مشکل، احساساتِ شما را هم مدیریت کنند.
- از خودزنی بگذرید. «چقدر احمقم، باورم نمیشود این کار را کردم» همه را وادار میکند که به شما دلداری بدهند. این کار اشتباهِ شما را به وظیفهٔ آنها بدل میکند. مسئولیتِ خطا را بپذیرید، نه مسئولیتِ آسودگیِ تماشاگران را.
- به سراغِ راهِ حل بروید. «این کاری است که تا الان کردهام، و این هم پیشنهادم برای گامِ بعد.» اشاره به راهِ پیشِ رو، سریعترین راهِ یگانه برای پایین آوردنِ دمای اتاق است. به مردم میگوید که در این وضعیت یک آدمِ بالغ حضور دارد.
- بیوقفه و پشتِ سرِ هم عذرخواهی نکنید. یک بار بگویید، روشن، از تهِ دل، و بگذارید بنشیند. تکرارش آن را صادقانهتر نمیکند. فقط زخم را باز نگه میدارد.
دلگرمیِ عجیبِ همهٔ اینها: اشتباهی که خوب پذیرفته شود، اغلب مردم را به شما *بیشتر* اعتماد میدهد تا اینکه اصلاً رخ نداده بود. آنها حالا دیدهاند که وقتی اوضاع خراب میشود چطور رفتار میکنید، همان چیزی که پیشتر هرگز نمیتوانستند از آن مطمئن باشند.
وقتی طرفِ مقابل آرام نیست
پذیرشِ پاکیزه وقتی سختتر است که آدمِ روبهرویتان دلخور باشد. مشتریِ خشمگین، رئیسِ ناامید، همکاری که تازه کارش را پیچیدهتر کردهاید. واکنشِ آنها بر بخشی از شما مینشیند که همین حالا هم زخمی است، و کششِ دفاع از خود عظیم میشود.
این دقیقاً همان نقطهای است که بیشترِ جبرانها بیراهه میروند. کسی واکنشِ تندی نشان میدهد، و ما یا در برکهای از عذرخواهی فرومیپاشیم یا خشک میشویم و شروع میکنیم به بحث بر سرِ اینکه چرا واقعاً تقصیرِ ما نبود. هر دو، آن لحظه را کِش میدهند.
چند چیز زیرِ فشار دوام میآورند:
- بگذارید احساسشان را داشته باشند. خشم دربارهٔ یک اشتباهِ واقعی معمولاً فقط اندازهٔ دردسری است که ایجاد کردهاید، که با صدای بلند بیان میشود. لازم نیست آن را همچون حکمی دربارهٔ شخصیتتان به درون بکشید. «حق دارید کلافه باشید، این کار شما را عقب انداخت» میتواند بخشِ زیادی از تنشِ فضا را بگیرد، بیآنکه شما فروبریزید.
- با شدتشان همراه نشوید. اگر صدایشان بالا رفت، بگذارید صدای شما پایین و یکنواخت بماند. شما در آن لحظه، استوارترین دستگاه عصبیِ اتاق هستید، و دستگاهِ استوار معمولاً دیگری را به سوی خود میکشد.
- روی واقعیتها و راهِ حل بمانید، نه روی حکم. «این چیزی است که اشتباه پیش رفت و این هم راهی است که درستش میکنم» دری است رو به بیرون. جروبحث بر سرِ اینکه آیا آدمِ کاردانی هستید یا نه، اتاقی است بیدرِ خروج، و آن گفتگویی نیست که باید انجام شود.
- یک مرز را، بهنرمی، نگه دارید. پذیرفتنِ یک اشتباه به معنای پذیرفتنِ تحقیر نیست، یا اجازه دادن به کسی که کلِ ماجرا را از نو بنویسد تا شما را شرورِ چیزهایی کند که به شما مربوط نبودهاند. میتوانید کاملاً پاسخگو باشید و بازهم بگویید: «خطای گزارش را میپذیرم. مسئلهٔ زمانبندی تصمیمِ جداگانهای بود که با هم گرفتیم.» دقت هم بخشی از درستکرداری است.
هدف بردن نیست. این است که آنقدر خودتنظیم بمانید که گفتگو واقعاً به جایی برسد، بهجای اینکه به اشتباهی دوم بدل شود که روی اولی تلنبار میشود.
چرا استواری بر بیعیب بودن میچربد
دلیلی آرامتر و پایدارتر برای آموختنِ این هست، و از حفظِ آبرو در همان لحظه فراتر میرود.
ایمی ادموندسون، استادِ هاروارد، سالها به مطالعهٔ تیمها گذراند و چیزی یافت که شگفتزدهاش کرد. بهترین تیمهایی که بررسی کرد، خطاهای بیشتری *گزارش* میکردند تا تیمهای ضعیفتر. نه به این دلیل که شلختهتر بودند. به این دلیل که آنقدر امن بودند که صادق باشند. در آن تیمها، اشتباهها را میشد نام برد و اصلاح کرد، بهجای اینکه پنهان شوند و بگذارند چرکین شوند. کسانی که این فضا را میسازند، همانهاییاند که میتوانند با یک خطا، از خودشان یا از کسِ دیگر، بنشینند بیآنکه اتاق آتش بگیرد.
وقتی پس از اشتباهِ خودتان خونسرد میمانید، فقط از خودتان محافظت نمیکنید. دارید به همهٔ کسانی که تماشا میکنند میآموزید که اینجا وقتی چیزی خراب میشود چه اتفاقی میافتد. اگر پاسخ این باشد که «نامش را میبریم، درستش میکنیم، هیچکس نابود نمیشود»، مردم مشکلِ بعدی را زود پیشتان میآورند، وقتی هنوز کوچک است. اگر پاسخ این باشد که «وحشت میکنیم و تقصیر را گردنِ هم میاندازیم»، شروع میکنند به پنهان کردنِ چیزها از شما، و آسیبِ واقعی در هر سازمانی تقریباً همیشه همان اشتباهی است که هیچکس احساسِ امنیت نکرد که آن را به زبان بیاورد.
همانطور که جیم وایتهرست، مدیرعاملی باسابقه، در *Harvard Business Review* گفت، رهبری که حاضر است رک بگوید چیزی را اشتباه کرده، به بقیه هم اجازهٔ صادق بودن میدهد. آن اجازه از ظاهرِ هرگز شکستنخوردن باارزشتر است. آن ظاهر بههرحال شکننده است. همه از پیش میدانند که شما انسانید.
پس از آن: حلقه را ببندید، بعد رهایش کنید
همین که جبرانِ فوری انجام شد، دو کار میماند، و مردم معمولاً فقط یکی از آنها را میکنند.
نخستین، همان کارِ سودمند است. به آنچه واقعاً رخ داد نگاه کنید، با کنجکاوی بهجای شلاق. لغزشی بود، از آن نوع که هر آدمِ خسته و پرمشغلهای مرتکبش میشود؟ رخنهای در یک روند که منتظر بوده تا کسی را نیش بزند؟ جایی که واقعاً از توانتان بیرون بودید و باید زودتر میپرسیدید؟ هر کدام از اینها به راهِ حلی متفاوت اشاره میکنند. هیچکدامشان با تصمیم گرفتن به اینکه آدمِ بدی هستید پاسخ داده نمیشود. میتوانید درس را بگیرید و حکم را رها کنید.
کارِ دوم این است که واقعاً بس کنید. همین است که از قلم میافتد. ذهن میخواهد ساعتِ ۲ بامداد باز اشتباه را از نو محاکمه کند، دوباره نوار را پخش کند، انگار که رنجِ کافی بهنوعی آن را از میان برمیدارد. برنمیدارد. نشخوارِ فکری حسِ مسئولیت میدهد، اما فقط آژیری است که مدتها پس از گذشتنِ خطر از خاموش شدن سر باز میزند. اگر نامش را بردهاید، آنچه را میشد درست کردهاید و درس را بیرون کشیدهاید، کارتان را انجام دادهاید. آن بازپخش یک عادت است، نه یک وظیفه، و اجازه دارید زمینش بگذارید.
اگر دیدید که واقعاً نمیتوانید، اگر اشتباهها روزها شما را در چرخهٔ فروپیچ رها میکنند، اگر هراس از اشتباه کردن دارد کار یا خوابتان را آب میکند یا نمیگذارد اصلاً دست به کاری بزنید، این ارزشِ جدی گرفتن دارد. یک منتقدِ درونیِ سمج و تنبیهگر چیزی است که یک درمانگرِ خوب میتواند در آن کمک کند، و معمولاً به حمایت خوب پاسخ میدهد. لازم نیست تکوتنها با دندانِ روی جگر از پسِ آن برآیید، و دست بردن به سوی کمک در آنجا، همان مهارتی است که این همه دربارهٔ آن حرف زدهایم. فقط خونسردیای است که رو به درون نشانه رفته.
باز هم اشتباه خواهید کرد. هر کسی که رهبریِ هر چیزی را بر عهده دارد اشتباه میکند. اینکه بلغزید یا نه، هرگز آن متغیری نبود که یک حرفه را شکل میدهد. اینکه در همان دقیقهٔ بلافاصله پس از آن چه کسی میشوید، بارها و بارها در طولِ سالها، شکلدهنده است. آن بخش را خودتان باید بسازید، و میتوانید با اشتباهِ بعدی شروع کنید.
منابع
- Harvard Business Review, Be a Leader Who Can Admit Mistakes
- Harvard Business Review, To Recover from Failure, Try Some Self-Compassion
- Amy C. Edmondson, The Intelligent Failure that Led to the Discovery of Psychological Safety (Behavioral Scientist)
- Harvard Health Publishing, 4 ways to boost your self-compassion